تبليغاتX
...دنياي كوچيک من...
...دنياي كوچيک من...

ஜ☆ღ ....من تو را از لابلای حرفهای گنگ آدمها پیدا می کنم...تو مرا در گنگی دل آدمها تنها مگذار... ஜ☆ღ

 

اگر کریستوفر کلمبوس ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچگاه قاره امریکا را کشف نکند چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات زیر می گذراند:

 

- کجا داری میری؟

 

- با کی داری میری؟

 

- واسه چی میری؟

 

- چطوری میری؟

 

-برای کشف چی میری؟

 

- چرا فقط تو میری؟

 

.

 

.

 

- تا تو برگردی من چیکار کنم؟!

 

- می تونم منم باهات بیام؟!

 

-راستشو بگو توی کشتی زن هم دارین؟

 

- بده لیستو ببینم!

 

- حالا کِی برمی گردی؟

 

- واسم چی میاری؟

 

.

 

.

 

- تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟!

 

- جواب منو بده؟

 

- منظورت از این نقشه چیه؟

 

- نکنه می خوای با کسی در بری؟

 

- چطور ازت خبر داشته باشم؟

 

- چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟

 

- راستی گفتی توی کشتی زن هم دارین؟!

 

.

 

.

 

- من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چیه؟

 

- مگه غیر از تو آدم پیدا نمی شه؟

 

- تو همیشه اینجوری رفتار می کنی!

 

- خودتو واسه خود شیرینی می ندازی جلو

 

-  من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده!

 

-چرا قلب شکسته ی منو کشف نمی کنی؟

 

.

 

.

 

- اصلا منم میخوام باهات بیام!

 

- فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!

 

- واسه چی؟؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!

 

- آخه مامانم اینا تا حالا جایی رو کشف نکردن!

 

- خفه خون بگیر!!!! تو به عنوان داماد وظیفته!

 

.

 

.

 

- راستی گفتی تو کشتی زن هم دارین؟

 

پی نوشت:

فردا شنبه ۱ بهمن مصادف است با جراحی دندان عقل منبن خودمان باشد ولی بسیار می ترسم

پیشاپیش روز مرگ دندان عقلم مبارک

 

نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 11:26 توسط پگاه| |

 هیچ چیزی برای یاد گرفتن کوچک

و هیچ چیزی برای انجام دادن بزرگ نیست!!!

پی نوشت:

سلام دوستای گلم

خاطره ای از دوران پشت کنکوری من در سال ۸۶-۸۷

از بس درس می خواندیم و در فکر دانشگاه  و آینده ای درخشانفرو می رفتم فشارم دائما پایین می افتاد و سرم گیج می رفت

تا اینکه یک روز خیلی گیج می رفت و فشار خودم را گرفتم دیدم ۷ روی ۵ است.سریع خوابیدم و پاهای مبارک را به دیوار زدم و گفتم: آی من الان می میرم یه کاری کنید.

مامانم کلی ترسید و برام کمپوت آوردو به دکتر زنگ زد گفت بیاد خونمون.

جناب دکتر آمد و فشار بنده را گرفت دید بسیار پایین می باشد.گفت درمان سرُم است.من هم تا آن زمان سرُم را نمی دانستم که با چه نوع "س" می نویسند ! و می ترسیدم فراوان.

خلاصه شروع کرد به وصل سرم ما و شکایت از عیال و فرزندان که اینها مرا بیچاره کرده اند و الان بنا آورده اند تا خانه را تعمیر کند و من هیچی پول ندارم و....خلاصه یک عالمه شکوه کرد و رفت

من هم زیر دست این دکتر بنده خدا بودم و از بس دلم براش سوخت از یاد خود غافل شدم.بعد از ربع ساعت از خروج دکتر دیدم حالم هنوز خوب نیست و کم کم دارم به عرش اعلی می پیوندم

ناگهان دیدم سرم به جای اینکه به بدن نحیف و رنجور و زرد سیمای من مواد رسانی کنه داره برعکس خون من رو می کشه بالا!!!!!!!!

سریعا به دکتر تماس گرفتیم که پاشو بیا.دوباره تشریف آوردن و متوجه شدن اصلا پیچ سرم باز نکرده بود و همه چیز را انداخت گردن عیال !حالا شانس آوردم زنده در رفتم!

 نتیجه: هیچ وقت از مردها طلب پول و مواردی که به این مهم ربط دارد نکنیدمخصوصا اگر دکتر باشند وگرنه ملت را ناقص می کنند

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 20:16 توسط پگاه| |

 

هر روز آدم های زیادی برای بارش باران دعا می کنند

غافل از اینکه....

خدا با کودکی ست که چکمه هایش پاره است...

پی نوشت:

سلاااااااااااااام

دیشب تلفن همسایمون قطع شده بود

آقای همسایه پاشد رفت رو دیوار خونشون که درستش کنه

خانومه پایین وایساده بود

از اول هی می گفت مرد مواظب باش الان می یافتی

پخش میشی فلج میشی برقت می گیره میمیری

خلاصه همه نوع تصور ذهنی از جراحت و مرگ شوهر بنده خداش کرد

مرده هم میگفت زن نترس می تونمالان درستش می کنم

من هم به این مذاکره عاشقانه گوش می دادم تا اینکه بالاخره آقای همسایه با موفقیت پایین اومد و مورد تشویق همسر و خانواده قرار گرفت

ولی خودمونیم مردها خیلی غد و مغرور تشریف دارندا.آخر اون کاریو می کنند که خودشون فکر میکنند درستهواسه همینم آمار مرگ و تلفاتشون بیشتر از زنهاستموافقید؟

نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 17:40 توسط پگاه| |

 

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی...

 به حباب نگران لب یک رود قسم

 و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

 غصه هم می گذرد،

 آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

 لحظه ها عریانند.

 به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...

پی نوشت:

حالا بر فرض تو زندگی از همه چی می تونی بگذری...

از مزه گیلاس چی؟می تونی بگذری؟!!

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 12:16 توسط پگاه| |

خدایا

آنکه را عقل دادی چه ندادی؟

و آنکه را عقل ندادی چه دادی...؟

 

پی نوشت:

پ.ن.۱: همیشه بچه که بودم آرزو داشتم خلبان شم

هرچی میگفتن زن نمی تونه خلبان شه تو گوشم فرو نمی رفت و به تکنولوژی و پیشرفت فردا از همان بچگی ایمان داشتم

به مامان بزرگم می گفتم هواپیما که خریدم تورو سوار می کنم

اولش یواش میرم بعد تندش می کنم

اونقد تند میرم که تو بترسی و بعد هواپیمامو وارونه می کنم و...

همیشه با خودم می گفتم انقد با هواپیمام بالا میرم تا بفهمم آسمون کجا به پایان می رسه...؟!

پ.ن.۲:

دیروز یکی از دندان های عقلم را از دست دادم.دکتر گفت باید بقیه اش هم از دست بدهی چون دهنت ظرفیت این ۴تا عقل را ندارد.درنتیجه دیگر دهنم بی عقل خواهد شد

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 19:32 توسط پگاه| |

 میدانم بابا دو بخش است...

یک بخشش در صحرا و یکی بالای نیزه

اما اینکه عمو چند بخش است فقط بابا می داند....

نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 15:16 توسط پگاه| |

هیچ‌وقت نمی‌توانی چیزی را که قرار است از دست بدهی، نگه داری.

 فهمیدی؟

تو فقط قادر هستی چیزی را که داری، قبل از آن‌که از دستت برود، عاشقانه دوست داشته باشی...


پی نوشت:

حضور ذهن ندارم

نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت 11:46 توسط پگاه| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت